تبلیغات
مرکز دانلود رایگان کتاب، جزوه، نمونه سوالات امتحانی و سوالات کنکوری تحت نظر آموزشگاه طاق دانش

طاق دانش

درباره کتابخانه آموزشگاه طاق دانش


با سلام خدمت دوستان گرامی در این وبلاگ هدف فراهم آوردن محیطی جهت دانلود کتاب های زبان اصلی، کتاب های فارسی، جزوه های درسی و آموزشی، آموزش رایگان نرم افزار و بزودی دانلود رایگان پروژه های دانشجویی می باشد، با نظرات خود ما را در ارائه بهتر خدمات یاری دهید

پیام مدیر به کاربران


به وبلا"گ کتابخانه آموزشگاه طاق دانش خوش آمدید با نظرات خود ما را در ارائه بهتر خدمات یاری دهید
با تشکر مدیریت آموزشگاه طاق دانش

خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات...
خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند…


زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد، همچنان که صفحات آنرا یکی یکی ورق می‌زد افراد خانواده هم دورش جمع می‌شدند، بالاخره زن آینه‌ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن در خانه هرگز آینه ای نداشتند. از آنجایی‌که پول کافی برای خریدنش داشتند، زن آن را سفارش داد. یک هفته بعد وقتی در مزرعه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب از راه رسید او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند .


زن اولین کسی بود که بسته راباز کرد و خود را در آینه دید و جیغ زد: جک، تو همیشه می‌گفتی من زیبا هستم، من واقعآ زیبا هستم! مرد آینه را بدست گرفت و در آن نگاه کرد لبخندی زد و گفت: تو همیشه می‌گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم. نفر بعدی دختر کوچکشان بود که گفت: مامان، مامان، چشمهای من شبیه توست . در این اثنا پسر کوچکشان که بسیار پر انرژی بود از راه رسید و آینه را قاپید او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده بود و صورتش از ریخت افتاده بود، او فریاد زد: من زشتم ! من زشتم!


و در حالی که بشدت گریه می‌کرد به پدرش گفت : پدر، آیا من همیشه همین شکل بودم ؟
بله پسرم ، همیشه .
با این حال تو مرا دوست داری ؟
بله پسرم، دوستت دارم !
چرا؟ برای چه من را دوست داری ؟
چون مال من هستی!!!

 ….و من هر روز صبح وقتی صادقانه به درونم نگاه می‌کنم و می بینم که زشت است ، از خدا می‌رسم آیا دوستم داری ؟ و او همیشه مهربانانه جواب می دهد: بله !و وقتی از او می پرسم چرا دوستم داری ؟
او می‌گوید : چون مال من هستی.



لطفاً ما را در گوگل محبوب کنید
Share
iconداستان کوتاه ،داستان عبرت آموز ،داستان پندآموز ،قند و پند ،داستان حکیمانه ،داستان شیرین ،داستان کوتاه و عبرت آموز ،داستان آموزنده ،داستان کوتاه دوست داشتن ،دوست داشتن واقعی ،


Check Google Page Rank